تبليغاتX
سعــــــــيد تی جی به خدمت میــــــــرود
تکـــــــــــــــــاور 45
سلام سلام من دوباره اومدم بعد چند ماه وای چقدر طولانی بود
از دوستای گلم که میومدن بهم سر میزدن ممنونم امروز که دارم واستون مینویسم گروهان جنت اباد هستم
الان تو کارگزینی هستم ساعت حدود 19:35 بیست و یک فروردین ماه هشتاده هفت راستی سال نوتون مبارک
امیدوارم سال خوبی داشته باشین الان میثم رفت نمازخونه وقت شام هستش واسه شام یه چیزای گرفتیم اخه مهمونی داریم راستی میثم رو بهتون معرفی نکردم میثم متولد سال66 بچه تهران ترمینال جنوب یه بچه تو÷ با معرفت اند مرام و بیخیالی خب داشتم میگفتم مهمونی داریم هیچ کس تو اسایشگاه نیست همه رفتن مرخصی منو میثم امشب شامو باید تنهایی بخوریم الان اهنگ محسن یگانه .دیگه دیره .رو دارم گوش میدم یه چند روز دیگه میخوام برم مرخصی اگه خدا باهام باشه اخه قراره یه اتفاقایی بیوفته .....


د و س ت د ا ش ت ن

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.



 
برات یه بازیچه بودم تو لحظه های بی کسی گفتی که فقط منو داری دل نمی بندی به هیچ کسی
اما فراموشت شده حرفایی که بهم زدی گفتی به من عشق منی دیدی به من نارو زدی


مریم هنوزم عشق منی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:35  توسط سعيد اس تي  | 

با سلام خدمت دوستای گلم بعد یه مدت طولانی دوباره  اومدم

بالاخره دوران اموزشی به پایان رسید چه دوران خوبی بود با تموم سختی هاش بهترین لحظات رو با بچه ها در کنار همدیگه بودیم نیومدم اینجا که واستون بگم سخت بود یا راحت

مریم نمیتونم فراموشت کنم عشق من دوست دارم  موندم اخه چرا ما باید از هم جدا میشدیم

 

از روي لج و لجبازي با همديگه ما دوست شديم خواستيم رو کم کنيم

فکرشو نمي کرديم از عشق يه روزي همديگرو بغل کنيم

قلب چه تند مي زنه تو رو خدا بگو ديگه با من مي خواي چه کار کني

بد جوري عاشقت شدم تو رو خدا بگو ديگه با من مي خواي چه کار کني

 

شوخي شوخي عاشق شدم نمي دونم يهو چي شد دل منو تو بردي

هر وقت داري مياي پيشم دلواپسم که نکنه دلمو تو پس اوردي

قلب چه تند مي زنه تو رو خدا بگو ديگه با من مي خواي چه کار کني

بد جوري عاشقت شدم تو رو خدا بگو ديگه با من مي خواي چه کار کني

دلايل قانع کننده که  چرا دختر بودن بهتر از  پسر بودن است

?- اگه آي کيوت در سطح پهن هم باشه زرت و زورت واحد پاس ميکني !به ياري يوگي و دوستان

2- هر موقع اراده کني با يه ماشين کولر دار ميري هر قبرستوني که ميخواي !

3- اگه شبيه بچه کرگدن هم باشي هميشه يه پسر اوسگول پيدا ميشه که بهت شماره بده !

4- بالاخره يه چيزي ميتوني بمالي به اون تركيب که چروکا معلوم نشه !

5 - ميتوني به اين قضيه افتخار کني که وقتي ميري تو روم چت ، کلي  asl ??ميفرستن واست !

6- هر چقدم هيکلت گهي باشه بازم واست لباس پيدا ميشه ! حتي اگه خرس باشي

7- تو اورکات عکس ننه بزرگتم بزاري همه Add ات ميکنن ! واسه سر كار گذاشتنت

8- هميشه ميتوني ثابت کني که با هيچ کسي رابطه اي نداشتي ! آره جون بقليت

9- بدون بي دليل وبلاگت روزي کلي بازدبد کننده داره !

10- تو ورزشگاه آزادي رات نميدن وگرنه تو بازي با آلمان حتما ميمردي !

11- اگه ماشينت?پنچر شد يا بنزين تموم کردي ، مطمثن باش يه فردين پيدا ميشه کمکت کنه!

۱2-?هر موقع كار بد بكني همه داداشتو نگاه ميكنن

13_هميشه يه بي كار هست كه ازشون دفاع كنه

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 19:59  توسط سعيد اس تي  | 

اونی که مدعی بود عاشقمه منو تو فاصله ها ....

 اینو برای کسی

 

می نویسم که هیچ وقت

 

فراموشش نمی کنم

 

و دوستش دارم مریم

 لحظه ها را سپری می کنم تا به

خوشبختی برسم غافل از

 اینکه خوشبختی من

 همین لحظه

هاییست

 که با

 توسپری می کردم مریم  جونم بازم

 می گم

 منتظرتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:41  توسط سعيد اس تي  | 

سلام به تمامي دوستان عزيزم كه منو همراهي ميكنن دلم خيلي واستون تنگ شده بود خيلي دوستون دارم

به خدا شرمنده روی گل ماهتونم باور کنین وقت نمیشه بهتون سر بزتنم

بعد يه مدت حالا اومدم واستون بگم كه چيا گذشت مروري بر دفتر روزانم
امروز چهار شنبه 28/شهريور ساعت 8:45 تو اسايشگام رو تختم دراز به دراز افتادم در

حالي كه همه بچه ها بيدارن و خوش مي گذرونن من دارم مينويسم اره 10روز گذشت چقدر

هم دير گذشت مثل يه سال نه 10سال اره 10 سال ثانيه ها دير حركت ميكنن خورشيد دير

غروب ميكنه خلاصه دير ميگذره ديگه
هنوز باورم نميشه من سرباز شده باشم (همين الان باورم شد)عجب قوانيني داره اينجا
چندتا شونو واستون ميگم
ساعت 8 خاموشيه اي بابا چرا 8 حالا نميشه ساعت12بشه اولين اعتراض بود در جواب نه

خير بايــــــــــــــــــــد بخوابين اخه خوابمون نمياد دراز بكشين و شروع كنين بچه هاي

گروهانتونو بشمورين اينكه از يكيش

ساعت 2 بيدار باش حالا بيا درست كن نصف شب بايد از خواب بيدار شي بري سحري

بخوري اقا سحري نمي خوايم اعتراض وارد نيست
من كه عمرا ساعت 2 از خوباب بيدار شم خيلي زود بيدار شم ساعت 5 سحري بي سحري

بخواب حالشو ببر

ساعت 5.5 يه امار علكي ميگيرن يهدشم ميري صبحگاه تا ساعت 8بعد از اونم ميري سر

كلاسا ميشينيم استاد مياد شروع به صحبت ميكه تا ميگه دويشكا از چه قسمتاي تشكيل شده  ما

كه يه چرت زديم  تا ساعت 2 ظهر همينجوري وقتمونو تلف ميكنن
بعدش ميريم اسايشگاه تخت ميگيريم ميخوابيم
______________
گروهان ما حدود 250 نفريم يه گروهان تازه تاسيس بدون هيچ امكاناتي (هم اكنون نيازمند

ياري سبزتان هستيم )اما با اينكه امكاناتي نداريم با بچه ها خيلي خيلي خوش ميگذرونيم

يه خاطره تلخ
به دليل اينكه يكي از بچه ها دسته 2 جيم زده بود ما رو تا ساعت 10:30 شب خبر دار نگه د
اشته بودن
واقعا خيلي تلخه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 21:50  توسط سعيد اس تي  | 

سلام به دوستان عزيزم از امروز ميخوام خاطرات روزهاي سربازيمو براتون بنويسم
از روزي كه رفتم تا الان
من 18 شهريورماه به خدمت مقدس (نمي دونم چرا ميگن مقدس)سربازي اعزام شدم
واي چه روزي بود اين روز ساعت نه صبر كنين تا از يه شب قبلش شروع كنيم يعني 17 شهريور
صبح كه از خواب پا شدم حالم خيلي گرفته از يه طرف از مريم جدا شده بودم از اون طرف از دانشگاه انصراف داده بودم حالا هم بايد مي رفتم سربازي يعني 24 ساعت  مونده بود تا برم صبحش كه مامانم نذاشت برم بيرون موندم تو خونه با دوستان (چتي)صحبت كردم و از اكثرشون خداحافظي كردم عصرش رفتم بيرون رفتم در با بچه ها قرار گذاشته بوديم كه  بريم بيرون اخرين شبي بود كه با موهاي بلند بودم خيلي سخت بود موهاي كه 10 سال شده تراشيده نشده حالا بايد بتراشمشون
شب ساعت 11 بود از بچه ها خداحافظي كردم من محمد تنها بوديم رفتم ارايشگاه(حسين تي شين) بهش گفتم بتراش اونم معطل نكرد داشت لحظه شماري ميكرد منو كچل ببينه محمدداشت فيلم برداري ميكرد بعد از 10 دقيقه موي در كار نبود يكم نشستيمو صحبت كرديم و رفتيم خونه
مامانم وسايلمو اماده كرده بود گير داده بودن كه مبخوايم بيايم نظام وظيفه ديگه يه جوري منصرفشون كردم
ساعت دوازده بود كه خوابيدم ساعت سه يا چهار بود كه بيدار شده بودم
تو اون لحظه رفتم پاي كامپيوتر و از دوستان بلاگفا خداحافظي كردم

ساعت 6 بود با خانواده رفتيم منو سوار ماشين كردن خودشون اومدن خونه
يه ساعت تو راه بودم بعد رسيدم نظام وظيفه بيرجند عجب حال و هواي داشت من كه تنها بودم اونجا شلوغ بود هر كي از يه جايي  
ساعت ده اسمامو خوندن سعيد... ديگه راستي راستي سرباز شديم گفتن منتظر باشين اتوبوس مياد
يه لحظه يكي از دوستاي دوران دبيرستانو ديدم اومد جلو رو بوسي كرديم از اين حرفا اسمشم حميد بود يكي از بچها باهاش بود محمود يكي ديگه هم اظافه كرديم اقا جلال
چهارتاي رفتيم يه دوري زديم اومديم نشستيم منتظر اتوبوس هي دخترا رد ميشدن يه تيكه به ما مينداختن
بيچاره ها موهاشونو تراشيدن
باز اون يكي مي گفت سربازن ديگه
خلاصه اتوبوس اومد سوار شديم حركت كريم بعد بيست دقيقه رسيديم پادگان... باي

بقيشو بعدا ميگم

بنظرتون سرباز يعني چي؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:42  توسط سعيد اس تي  |